تبليغاتX
روزاي خوب ما دو تـــــــــــا

روزاي خوب ما دو تـــــــــــا

دو تا ادم داغون

سلام دوست جونا خوبین؟ من و میکانا اصلا خوب نیستیم  اخه

دانشگامون ورداشته تفکیک جنسیتی کرده فک کن اخهههههه

دیگه اصلا حسش نیس بریم دانشگاه یه جلسه که نرفتیم جلسه

بعدی که رفتیم همه غریبه بودن انگار یه دنیای دیگه ای بودیم

دیگه نمی تونیم با بچه ها تو سرو کله ی هم بزنیم  تازه روز اخر

اون ترم با محمدرضا سر یه چیزه بیخود قهر کردیم  من که اصلا

از فکر اتفاقای اون روز نمیام بیرون همش فکرم مشغوله.فک کنم

باید اسم وبلاگو عوض کنیم بزاریم روزای بی روح ما دوتا دعا

کنین دانشگاه از این وضع در بیاد... ما دوتا که کلا خیلی غمگینیم

خداییش دیگه خوش نمیگذره

 

 

 

[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 21:38 ] [ ما دو تا ] [ ]


هه

سلاااااااااااااااام دوس جونيااااا چطونين؟ خوفين؟ پونا خانوم 


اومده ميكانا ام كلي سلام رسوند. واااي واااي يه عالمه عذر


اخه يه كاري پيش اومده واسمون كه نتونستيم اپ كنيم شرمنده


عوضش بزارين ترم جديد شروع شه ميايم تند تند اپ ميكنيم


تازه امتحانامون تموم شده خسته ايم ولي ميايم


پس فعلا راستي دوستون ميداريم يه عالمه

[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 21:51 ] [ ما دو تا ] [ ]


دانشگاه 5

سه شنبه از پونا خواستم زودتر همديگرو ببينيم به همين خاطر يك ساعت زودتر

از هميشه رسيديم دانشگاه.از در سالن كه وارد شديم پيام و اميد و ديديم ولي

چون حراست محترم وايساده بود يه سلام و احوالپرسي معمولي كرديم و رفتيم

 تو سلف دوتا چيپس خريديم و مشغول حرف زدن شديم تا كلاس شروع بشه تازه

 امتحانم داشتيم رفتيم سر كلاس و جايي نشستيم كه راحت بتونيم تقلب كنيم .

سر جلسه خيلي خوش گذشت راحـــــــــــت تقلب ميكرديم استادم هيچي نميگفت

(اخي عزيزم) كلي با بچه ها خنديدم..سر امتحان حامد يه رفتارايي با من ميكرد كه

 ازارم ميداد چندبارم خواستم بهش بفهمونم كه اذيت ميشم ولي مگه ميفهمه

بگذريــــــــم... امتحانو داديم اومديم بيرون راستي اينم بهتون بگم كه يه پسري هست

 تو دانشگاه كه دو سه هفته اي بود متوجه نگاهاي خاصش شده بودم ولي ميخواستم

 تا مطمئن نشدم چيزي ننويسم.اما وقتي از كلاس اومديم  بيرون دوستش انقدر تابلو زد

 بهش كه منو ببينه كه ديه مطمئن شدم.پسر بدي به نظر نميرسه ما كه هر وقت ديديمش

 تمام حواسش به من و پونا بود. خلاصه اومديم پايين كه پونا گفت من دلم بستني ميخواد

رفتيم خريديم برگشتيم  تو سلف كه ديديم پيام داره يه گردنبند خوشگلو نشون اميد ميده

پونا گفت وااااي چه خوشگله برم ازش بگيرما.موقع رفتن سر كلاس  بعدي پونا به پيام

 گفت گردنبدمو ميدي اونم كلي خنديد گفت چرا همه از اين خوششون اومده پونا گفت

 فعلا ديرمون شده بعدا ازت ميگيرم اونم ميخنديد ميگفت از دست تو اومديم سر كلاس

محمدرضا ساعت اول نيومده بود پونا بهش زنگ زد گفت مريضم ولي واسه كلاس دوم

ميام كه اومد تولد محمد نون خامه اي ام بود ما ام طفلكو زور كرديم كه شيريني بخره

 اونم حرف گوش كن رفت خريد داشتيم شيريني ميخورديم كه شهاب (همون پسر مودبه) 

 به پونا گفت چرا  شماها امروز انقد پكرين؟ پونا ام گفت نـــــــــــه فقط خسته ايم

 همون موقع يكي از بچه ها اومد كه حامد و محمدرضا بهش لقب پسر خوشگله دادن

اخه ما نميدونيم چيش خوشگله ما دوتام تا اين مياد تو نگاهه حامد و محمدرضا ميكنيم

و هرهر ميخنديم اونموقعم كلي خنديدم اخه پسره خيليم دلقكه بعد پونا به شهاب گفت

 ديديد پكر نيستيم اونم خنديد. خدايي خيلي خوش گذشت بهمون

بازم مثل هميشه اومديم جلو در دانشگاهو محمدرضا و پونا همديگرو زدن و خدافظي

كرديمو اومديم......

 

[ شنبه بیست و ششم آذر 1390 ] [ 14:38 ] [ ما دو تا ] [ ]


دانشگاه 4

دوست جونا سلاااااام خوفین؟ ما هفته ی پیش نرفتیم دانشگاه هه هه

یکشنبه قرار بود بعد از یه هفته میکانا رو ببینم انقده خوشحال بودماااااا

یه حدود یه ربع منتظرش بودم که اومد و با هم رفتیم سمت دانشگاه

تو راهم کلی از این یه هفته که چیکارا کردیم حرفیدیم.

ساعت اول با سعیدجون (استاد) کلاس داشتیم ما خیلی دوسش داریما

ولی کلاساش حوصله ی ادمو سر ميبره من و ميكا كلا داشتيم با هم حرف

ميزديم بالاخره كلاس تموم شد و رفتيم ناهار بخوريم.ماندانام باز اويزون ما

شد و اومد.

غذا خورديم برگشتيم دانشگاه كه ببينيم كسي درس خونده يا نه اخه امتحان

ساختمان داده داشتيم با هلنا خانوم. اه اه چقدر همه از اين استاد بدشون مياد

اخه اصلا اعصاب نداره تازشم خوبم درس نميده.خلاصه اومديم تو سالن كه حامد

اومد گفت بچه ها بيايد بريم اعتراض كنيم استاد و عوض كنن امتحانم نديم.

ما ام از خدا خواسته گفتيم ما پايـــــــــــــــــه ايم. رفتيم تو كلاس كه ببينيم كيا

ميان بريم اعتراض كه محمدرضا رو ديديم.بهش گفتم محمد مياي بريم اعتراض

كه اقــــــــا نامردي كرد گفت نخير خيلي استادمون خوبه منم گفتم به درك نيااا

از دستش ناراحت شدم بعد ميكا گفت ول كن بابا

ما امتحان نداديم و اعتراض كرديم اوناييم كه امتحان دادن يا صفر شدن يا كم شدن

يكي از افرادي كه ضايع شد و من كلي بهش خنديدم همين محمدرضا بود.

بعد از اينكه اونا امتحان دادن و داشتيم حرف ميزديم  چون من داغون مريض بودم

محمدرضا گفت چته؟ گفتم مريضم ديگه گفت واسه اينكه خوب بشي واست اهنگ

اوريل ميزارم كه دوست داري( اخه من خيـــــــــــــــلي اوريل و دوست دارم)

اين شد منت كشي بابت نامردي اي كه كرد. راستي امروز انقدر مشغول بوديم

خوش استيلم نديديم.عيب نداره ايشاالله سه شنبه

يكشنبه ام گذشت و خدافظي كرديم مثل هميشه و با ميكا اومديم سمت خونه...

[ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 19:37 ] [ ما دو تا ] [ ]


عذرخواهــــــی

دست جونا سلاااااام خوبین خوشین سلامتین؟ 

ببخشید ما وقت نکردیم بیایم آپ کنیم حالا دو تا مطلب و با هم گذاشتیم به مهربونیه

خودتون ببخشید اگه زیاد شده و حوصله سر میبره.ولی اگه بخونید ما رو خوشحال میکنید

                                                                                                پونا و میکانا

[ جمعه یازدهم آذر 1390 ] [ 13:54 ] [ ما دو تا ] [ ]


دانشگاه 3

سه شنبه پونا باز زودتر از من رسيده بود ولي نذاشتم زياد معطل شه

 ديدشو باهم به سمت دانشگاه راه افتاديم داشتيم مثل هميشه در مورد

 خانمها و اقايون نظرميداديم كه دو تا خانم با ذرت مكزيكي اومدن و بعدش

 يه خانم ديگه كه دستش پيراشكي شكلاتي بود وارد شد  واااي كه به قول

 پونا بچمون افتاد تا زماني كه برسيم دانشگاه تو فكر اين بوديم ما ام بايد ذرت

 و پيراشكي بخوريم خلاصه قبل از رسيدن به دانشگاه هم ذرت مكزيكي خورديم

هم پيراشكي شكلاتي رفتيم سر كلاس ديدم دو سه نفر بيشتر نيستن حسين

 جونمونم بود(استاد) ما ام امتحان داشتيم استرس گرفتيم كه حسين جون عزيز

دل گفت امروز امتحان نميگيرم ما ام كلي خوشحال شديم محمدرضا نيومده بود

باز پونا ناراحت شد البته خيليا نبودن  همون موقع شهاب اومد تو كلاس(شهاب

 يكي از بچه هاس كه پونا ميگه از من خوشش مياد البته بيراهم نميگه ماشاالله

 تشخيصش تو اين جور مسائل خيلي خوبه) يكم باهم حرف زديم كه شهرام اومد

 (شهرام يكي از بچه هاي جنتلمن كه شبيه اين تازه داماداس )اونم داشت

بامون حرف ميزد كه محمدرضا و حامد اومدن.پونا كلي كيف كرد . يكي ديگه از

 بچه ها هست كه ترم قبل بامون همكلاسي بود خيلي شوخ و بامزس ولي امروز

 زيادي داشت از من امار ميگرفت منم زياد بش اهميت ندادم اونم ديد ما با بچه ها

 چقدر صميميم حرصش گرفت رفت محمدرضا سرما خورده بود شديد پونا ان كلي 

اداشو در ميوورد انم امد نشست پيش پونا ديگه كتك كاريشون شروع شد واي واي

 ميزدن همديگرو ها ديگه كل كلاس صداشون درواومده بود منم فقط ميخنديدم.

واااي حامدم كلي بم محبت ميكرد و و يجوري حرفميزد كه من اصلا دوست نداشتم

همون موقع محمدرضا با كابل لپ تاب زد رو زانوي پونا كه بيچاره ضعف كرد منم

دردم گرفت چه برسه به اون محمدرضام گفت اخ پونا جون ببخشيد خيلي بد زدم

 پونام لبخند زد بش گفت من بعدا حالتو ميگيرم  دو تايي زدن زير خنده.

كلاس بالاخره تموم شد و اومديم تو سلف ساندويچايي كه پونا اورده بود وخورديم

 و پيام و اميدم ديديم و يكم حرف زديم و اومديم سر كلاس بعدي محمدرضا ته كلاس

 نشسته بود بم گفت بيا كارت دارم منم نشستم پيشش ولي فقط اذيتم كرد نميدونم

 چرا يدفعه دم نخواست تو كلاس بشينم پا شدم رفتم بيرون يه چرخ تو خيابون زدم

و وقتي استاد انتراك داد پونا اومد دنبالم برگشتم سر كلاس ولي اصلا به درس گوش

نميدادم.پونا و محمدرضا كلي با هم كل كل كردن و بعد كلاس باز هم ديگرو  زدن بعدم

مثل هميشه تجمع جلو درب دانشگاه و خدافظي و من و پونا و يه مسير طولاني...

[ جمعه یازدهم آذر 1390 ] [ 13:51 ] [ ما دو تا ] [ ]


دانشگاه 2

يكشنبه دقيقا وقتي رسيدم كه ميكانا پنچ دقيقه بعدش اومد. تو راه كلي خنديديم

اخه همه مردا تو قسمت خانما رو نگاه ميكردن انگار كه سينماس يا اينكه ما يه

مشكلي داريم كه خودمون نميفهميم خلاصـــــــه رسيديم دانشگاهما ساعت يك

و نيم كلاس داشتيم ولي يك و ده دقيقه رسيديم بدو بدو كلاسو پيدا كرديم و اجازه

 گرفتيم بريم توو استاد (سعيد جون) خنديد يعني بازم كه دير اومدين  منم گفتم واااي

 استاد كجايين شما هي ما داريم دنبالتون ميگرديم اونم گفت ايني كه هي صدا ميكرد

 استاد استاد تو بودي گفتم اره ديگه بعد دوتايي خنديديم واسه اولين بار خوب به

درس گوش داديم تو اين كلاس همه غريبن فقط من و ميكا و ماندانا همديگرو ميشناسيم

(ماندانا يكي از بچه هاس كه اصلا ازش خوشم نمياد هي خالي ميبنده و جلف بازي

در مياره) نه تنها من بدم مياد ميكا ام بدش مياد همش خودشو قاطي ما ميكنه ما ام

 هي ميخوايم بپيچونيمشا ولي بعضي وقتا نميشه)  ساعت سه كلاس تموم شد و

 تا كلاس بعدي كه كلاس هلنا جونه ما دو ساعت بيكار بوديم واسه همين رفتيم ناهار

 بخوريم اونجا چون جا نبود تا يه جا خالي شه رفتيم سر يه ميز كه دوتا دختره اونجا

 نشسته بودن به دخترا گفتيم شما ا م تو دانشگاه مايين اونام گفتن اره من پرسيدم

 رشتتون چيه گفتن حقوق كه ميكا ديد چطور چشام برق زد اخه اقاي خوش استيل

رشته اش حقوقه ميكا اروم بم گفت بپرسم اسمشو منم از خدا خواسته كه امار بگيرم

 گفتم بپرس ميكا ام پرسيد دختره گفت بايد ببينمش تا بهتون بگم ما ام گفتيم نشونت

 ميديم قرار گذاشتيم با دختره و خودمون غذا خورديم برگشتيم دانشگاه خدارو شكر

ماندانا گفت من ميرم پيش بچه ها  و رفت به ميكانا گفتم مياي بريم يه امار بگيريم

ببينيم خوش استيل كدوم كلاسه اونم كه پــــــــــــايـــــــــــــه گفت بريم دوتايي رفتيم

بالا تا از اولين كلاس بگرديم اولين كلاس پنجره داشت يه نگاه انداختيم نبود رفتيم

سراغ كلاس بعدي چون پنجره نداشت مجبور شدم در بزنم كلاسو سريع يه ديد بندازم

 بعد بگم اخ ببخشيد اشتباه اومدم.همين كارم كردم و اولين كسي كه ديدم خوش استيل

 بود اومدم به ميكا گفتم و زود رفتيم دختر رو پيدا كرديم و نشونش داديم خوش استيلو 

 اونم گفت ترم بالاييه امارشو ميگيرم واست (نگاه ما چه گانگستر بازي در مياريم) از يكي

 ا ز دوستاش پرسيد اونم گفت اون اسمش احسانه حالا نميدونيم همونو گفت يا نه در

هر حال تشكر كرديم و امديم تو سالن كه ميكا يكي از دوستاي قديميشو ديد  داشت باش

حرف ميزد كه يهو ديدم خوش استيل رفت بيرون منم دويدم دنبالش ببينم كجا ميره

 (الان ميگيد اسگله دختره)  ديدم اروم داره ميره به سمت بالا منم ريلكس

پشتش راه افتادم يهو وايساد تا سيگار بگيره( شانس ما از هركي ام خوشمون مياد

سيگاريه اخه محمدرضام سيگاريه) منم ديدم تابلو اگه وايسم به مسيرم ادامه دادم و

 به ميكا زنگيدم كه بدو بيا  اونم اومد و منم الكي جزومو در اوردم و از كنارش رد شديم

به سمت دانشگاه ميكا داشت ميخنديد ميگفت خيلي تابلويي كه حس كردم يكي داره

پشتمون مياد منم بلند بلند گفتم خودش گفت حالا كه اومدي جزورو بگيري زنگ بزن

 ميكا ام بیاد ببينمش كه بت زنگ زدم. كه ديدم بلــــــــه خوش استيل بود كه از كنارمون

 رد شد.

امديم دانشگاه و رفتيم سر كلاس  كه ماندانا اومد بم گفت حامد گفته محمدرضا

نمياد حدس ميزدم نياد اخه ديروزش اعصاب نداشت خداييش محمدرضا كه مياد من

روحيه ميگيرم بس كه شوخه  همون موقع هلنا اومد و شروع كرد درس دادن تازه ما

 ام دعوا كرد كه بسه چقدر حرف ميزنيد من و ميكا از هلنا متنفريـــــــــــم.

ديگه اون روزم تموم شد و اومديم جلو در خدافظي كرديم و با ميكا اومديم سمت

 خونه ...

(ببخشيد كه خيلي طولاني شد)

[ جمعه یازدهم آذر 1390 ] [ 13:48 ] [ ما دو تا ] [ ]


دانشگاه

امروز بازم من دير اومدم و پوناي عزيزمو تو ايستگاه منتظر گذاشتم.

با يه عالمه تاخير بهش رسيدم و راه افتاديم سمت دانشگاه. جلوي

 در دانشگاه پيام و ديديم.( پيام و اميد از بچه هاي قديمي و صميميمون

 هستن ولي خوب به دلايلي ديگه رابطمون مثل ترم قبل نيست.) با پيام

 احوالپرسي گرمي كرديم و وارد دانشگاه شديم و رفتيم سلف كه اميد و ديديم با اونم

احوالپرسي كرديم ولي نه چندان گرم.

بعد چون گرسنمون بود ساندويچايي كه من اورده بودمو با هم خورديم و

رفتيم كه بريم سر كلاسكه يادمون افتاد خوش استيل امروز كلاس داره

 واسه همين پونا رفت سر كلاسشون و يه سرك كشيد و مطمئن شد از بودنش.

رفتيم سر كلاس كه طفلكي استاد به خاطر نيم ساعت تاخيرهيچي بهمون نگفت

 انقدر كه ماهه خودمونم كلي خجالت كشيديم.من و پونا  سه شنبه هارو خيلي

دوست داريم چون هم خوش ميگذره هم استادامونو خيلي دوست داريم. واي واي

 هنوز از دروارد نشديم محمد كلي نون خامه اي بازي در اورد ولي من و پونا

 اصلا جوابشو نداديم و خيلي جدي رفتيم ته كلاس نشستيم.محمدرضا نيومده

بود و پونا خيلي ناراحت شد آخه اين دوتا كه به هم ميوفتن كلي اذيت ميكنن.

 چون حوصلمون سر رفته بود گفتيم دو تايي بچه هارو اذيت كنيم كلي همه رو

اذيت كرديم كه ديگه بچه ه ا ميگفتن وااااي پاشي بريد بيرون!  پونا چشمش

 به در خشك شد ولي محمدرضا نيومد.

يكمي كه گذشت استاد آنتراك داد من و پونا ام اومديم پايين(آخه كلاسمون بالاترين

طبقه بود) اول پونا رفت سراغ خوش استيل ولي نبود حتما وسط كلاس رفته بود.

رفتيم يه چايي خورديمبرگشتيم سر كلاس ولي اصلا حسش نبود تا آخر كلاس

 بشينيم واسه همين با اعتماد به نفس بلند شديم بريم بيرون كه استاد گفت

شما دو تا حداقل بگيد حضورتونو بزنم ما ا م يه عالمه خجالت كشيديم.

اومديم بيرون دانشگاه كه بريم فست فود هميشگي كه تو راه حامد و ديديم

( حامد يكي از همكلاسيامونه كه كه با محمدرضا خيلي صميميه چشاي روشن

داره نگاهاش واقعا نفرت انگيزه من و پونا ازنگاهاش متنفريم ولي جدا از اين كلي

 باش صميميم بهش سلام كرديم و رفتيم ناهار خورديم برگشتيم دانشگاه رفتيم سلف

كه محمد رضا اومد كنار ما و به يكي از بچه ها گفت پونا كوو؟؟ پونا ام گفت من به

اين گندگيو اينجا نميبيني اونم كلي خنديد .پونا كلي خوشحال شداااا .جزوشو داد به

پونا كه بده به يكي از بچه ها كه لازم داشت منم تو سالن منتظر موندم تا پونا كارشو

 انجام بده بياد كه پسر جديه اومد راستش امروز به حرف پونا رسيدم نگاهاش يه جورايي

بودمعمولي نبود.

خلاصه پونا اومد كه بريم سر كلاس دوم كلاس شروع شده بود ولي استاد شيرينمون

 فقط با لبخند مارو نگاه كرد و هيچي نگفت.محمد نون خامه اي با پونا انقدر كل كل

 كردن كه ديوونمون كردن كلاسمونو خيلي دوست داريم چون استادمون فوق العاده

 پايه اس. كلاس كه تموم شد پونا و محمدرضا مراسم كتك كاري و برگزار كردن و

 طبق معمول جلوي دانشگاه جمع شديم و يكمي غيبت اين و اون آخر سر هم

خداحافظي و من و پونا و يه راه طولاني...

[ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 14:26 ] [ ما دو تا ] [ ]


دوست جونا سلام من (پونا) با دوستم ميكانا روزاي يكشنبه و پنجشنبه ميريم

دانشگاه حالا ميخوايم خاطرات اين روزا رو تعريف كنيم.

ديروز خيلي منتظر موندم تا ميكانا برسه آخه هوا باروني بودواسه همين ميكا

تو ترافيك مونده بود.يك ساعتي نشستم تا بالاخره ميكا اومد و با يه ربع تاخير

 رفتيم سر كلاس سعيد جون (استادمون) اتقدر چپ چپ نگامون كرد آخه هميشه

 دير به كلاسش ميرسيم.سر كلاس نشستيمو سرمون به هر كاري گرم بود جز

 درس گوش دادن. داشتيم آروم حرف ميزديموميخنديديم كه متوجه نگاههاي

 پرمعني يكي از نون خامه اي هاي كلاس شديم آخه هفته ي پيش من كلي

 ضايع اش كردم دوتايي كلي بش خنديديم.يه عالمه شيطوني كرديم تا كلاس

تموم شد.حسابي گشنمون شده بودا ساندويچايي كه من اورده بودم با هم خورديم.

داشتيم پشت سر تك تك بچه ها صفحه ميذاشتيم كه چشمم افتاد به يكي از

 بچه هاي ترم بالايي كه من حدس ميزنم از ميكا خوشش اومده آخه هروقت

 مارو ميبينه خيره ميشه به ميكا وقتي به ميكا گفتم اصلا زير بار نميره ما بين

خودمون بش ميگيم پسر جديه آخه اسمشو نميدونيم من به ميكا گفتم من

 بت ثابت ميكنم اين يارو از تو خوشش مياد واسه همين تو سالن منتظر مونديم

 تا بياد ميكا ببينه چجوري نگاش ميكنه ولي از شانس من انقدر سالن شلوغ بود

كه اصلا مارو نديد منم ضايع شدماااااااااا

سرمون به پسر جديه گرم بود كه واااااااااااااي عزيزدل از پله ها اومد پايين عزيزدل

 يه پسر خوش استيله كه واقعا خوشگلو مغروره و من خيلي ازش خوشم مياد

 و اصلا حال ميكنم ميبينمش.همون موقع متوجه شدم محمدرضا به گوشيم

زنگ زده  محمدرضا يكي از همكلاسياي جذاب و شوخمونه كه با من وميكا خيلي

 صميميه راستش از اونم خيلي خوشم مياد (الان ميگيد عجب دختر پررويي ها)

واي حالا فكر كنيد خوش استيل روبه روم  وايساده محمدرضام به گوشيم زنگ

 زده آخه خدايا ما جوونارو تو اين دو راهياي عشقي قرار مده (الهــــــــــــــي آمين)

تو سالن كلي در مورد همه اظهار نظر كرديمو خوش استيلو با نگاهمون به كلاسش

 بدرقه كرديم تا اينكه كلاس سرد و پر استرس هلنا خانوم شروع شد و ما ام رفتيم

 سر كلاس انقدر ازش متنفريما كه حد نداره اصلا حالمون بد ميشه سر كلاسش

تازه ميكا سرما ام خورده بود سر كلاس هلنا بدتر شد.محمدرضا يكمي دير اومد

 و وقتي وارد كلاس شد مثل هميشه صندلي كناري من نشست و شروع كرد به

 اذيت كردن دستمو با خودكارش خط مينداخت جزومو خط خطي ميكرد و كلي

اذيت ديگه هميشه بش ميگم تو نميخواي بزرگ شي 27 سالته هاااااا! اونم با

يه حالت شر ميخنده .ما سر كلاس هلنا ام به درس گوش نميديمو شيطوني

ميكنيم(الان ميگيد پ واسه چي رفتيد دانشگاه؟)  خوب حال ميده ديگه.

 رااستي ما يه محمد ديگه ام تو كلاسمون داريم كه برخلاف محمدرضا اصلا

 شيرين نيست ولي خودش فكر ميكنه خيلي شيرين عسله و فقط منو ميكارو

 حرص ميده آخه هر وقت داريم يه كاري ميكنيم يا يه حرفه مهم ميزنيم مياد ميگه

چي ميگيد به منم بگيد آخه به تو چه واي خدااا حرص ميخورما.

راستي يادم رفت بگم خوش استيل داست با يه دختره حرف ميزد انقدر غصه

خوردم دوس داشتم دختررو خفه كنم.

تو كلاسمون خيلي هستن كه بايد بشناسينشون حالا بعدا معرفي ميشن.

بالاخره كلاس هلنا تموم شد و من و محمد كلي همديگرو زديم البته  به رسم

هميشه .بعدشم هممون جمع شديم جلو در دانشگاه . كلي پشت سر استاد (هلنا)

حرف زديم و كتكاي آخرو به محمدرضا زدم و خودمم كتكتمو خوردم بعدشم خدافظي

 كرديم تو اون بارون شدي راه افتاديم سمت خونه ...

[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 13:3 ] [ ما دو تا ] [ ]


دوستياي گل سلام ما دو تا دوستيم كه ميخوايم خاطرات روزايي كه


ميريم دانشگاهو واستون تعريف كنيم ما داريم فناوري اطلاعات  (IT) 


ميخونين ترم دو ايم هردومونم 20 سالمونه

[ دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 ] [ 15:22 ] [ ما دو تا ] [ ]