دوست جونا سلام من (پونا) با دوستم ميكانا روزاي يكشنبه و پنجشنبه ميريم
دانشگاه حالا ميخوايم خاطرات اين روزا رو تعريف كنيم.
ديروز خيلي منتظر موندم تا ميكانا برسه آخه هوا باروني بودواسه همين ميكا
تو ترافيك مونده بود.يك ساعتي نشستم تا بالاخره ميكا اومد و با يه ربع تاخير
رفتيم سر كلاس سعيد جون (استادمون) اتقدر چپ چپ نگامون كرد آخه هميشه
دير به كلاسش ميرسيم.سر كلاس نشستيمو سرمون به هر كاري گرم بود جز
درس گوش دادن. داشتيم آروم حرف ميزديموميخنديديم كه متوجه نگاههاي
پرمعني يكي از نون خامه اي هاي كلاس شديم آخه هفته ي پيش من كلي
ضايع اش كردم دوتايي كلي بش خنديديم.يه عالمه شيطوني كرديم تا كلاس
تموم شد.حسابي گشنمون شده بودا ساندويچايي كه من اورده بودم با هم خورديم.
داشتيم پشت سر تك تك بچه ها صفحه ميذاشتيم كه چشمم افتاد به يكي از
بچه هاي ترم بالايي كه من حدس ميزنم از ميكا خوشش اومده آخه هروقت
مارو ميبينه خيره ميشه به ميكا وقتي به ميكا گفتم اصلا زير بار نميره ما بين
خودمون بش ميگيم پسر جديه آخه اسمشو نميدونيم من به ميكا گفتم من
بت ثابت ميكنم اين يارو از تو خوشش مياد واسه همين تو سالن منتظر مونديم
تا بياد ميكا ببينه چجوري نگاش ميكنه ولي از شانس من انقدر سالن شلوغ بود
كه اصلا مارو نديد منم ضايع شدماااااااااا
سرمون به پسر جديه گرم بود كه واااااااااااااي عزيزدل از پله ها اومد پايين عزيزدل
يه پسر خوش استيله كه واقعا خوشگلو مغروره و من خيلي ازش خوشم مياد
و اصلا حال ميكنم ميبينمش.همون موقع متوجه شدم محمدرضا به گوشيم
زنگ زده محمدرضا يكي از همكلاسياي جذاب و شوخمونه كه با من وميكا خيلي
صميميه راستش از اونم خيلي خوشم مياد (الان ميگيد عجب دختر پررويي ها)
واي حالا فكر كنيد خوش استيل روبه روم وايساده محمدرضام به گوشيم زنگ
زده آخه خدايا ما جوونارو تو اين دو راهياي عشقي قرار مده (الهــــــــــــــي آمين)
تو سالن كلي در مورد همه اظهار نظر كرديمو خوش استيلو با نگاهمون به كلاسش
بدرقه كرديم تا اينكه كلاس سرد و پر استرس هلنا خانوم شروع شد و ما ام رفتيم
سر كلاس انقدر ازش متنفريما كه حد نداره اصلا حالمون بد ميشه سر كلاسش
تازه ميكا سرما ام خورده بود سر كلاس هلنا بدتر شد.محمدرضا يكمي دير اومد
و وقتي وارد كلاس شد مثل هميشه صندلي كناري من نشست و شروع كرد به
اذيت كردن دستمو با خودكارش خط مينداخت جزومو خط خطي ميكرد و كلي
اذيت ديگه هميشه بش ميگم تو نميخواي بزرگ شي 27 سالته هاااااا! اونم با
يه حالت شر ميخنده .ما سر كلاس هلنا ام به درس گوش نميديمو شيطوني
ميكنيم(الان ميگيد پ واسه چي رفتيد دانشگاه؟) خوب حال ميده ديگه.
رااستي ما يه محمد ديگه ام تو كلاسمون داريم كه برخلاف محمدرضا اصلا
شيرين نيست ولي خودش فكر ميكنه خيلي شيرين عسله و فقط منو ميكارو
حرص ميده آخه هر وقت داريم يه كاري ميكنيم يا يه حرفه مهم ميزنيم مياد ميگه
چي ميگيد به منم بگيد آخه به تو چه واي خدااا حرص ميخورما.
راستي يادم رفت بگم خوش استيل داست با يه دختره حرف ميزد انقدر غصه
خوردم دوس داشتم دختررو خفه كنم.
تو كلاسمون خيلي هستن كه بايد بشناسينشون حالا بعدا معرفي ميشن.
بالاخره كلاس هلنا تموم شد و من و محمد كلي همديگرو زديم البته به رسم
هميشه .بعدشم هممون جمع شديم جلو در دانشگاه . كلي پشت سر استاد (هلنا)
حرف زديم و كتكاي آخرو به محمدرضا زدم و خودمم كتكتمو خوردم بعدشم خدافظي
كرديم تو اون بارون شدي راه افتاديم سمت خونه ...